برقص الهه ی ناز

روزی من موهای تو را بلند و مشکی میخاستم

روزی من صورتت را معصوم و بی هیچ بزکی میخاستم

روزی من سلام تو را آرام و نجیب میخاستم

روزی من تو را دختر شرقی میخاستم

روزی من مرد شرقی بودم

اکنون من مرد روشنفکرم

من هویتم را در تضاد غرب و شرق گم کردم

ولی تو شرقی باش

تو نگاهت را به من بیانداز و وقتی چشمانم به چشمانت افتاد با شرمِ شرقیت نگاهت را از من بربا

وقتی در آغوشت میگیرم مرا مهمان تپش­های تند و مضطربانه­ ی قلب کوچکت کن

برای من برقص! موهایت را افشان کن!

برای من بخند

برای من تو شرقی باش

ناز کن! عشوه کن!

دیوانه ام کن

تو هویت مرا به یاد من آر

تو مگذار من در انبوه افکار روشنفکرانه!!!! با اصل خود گلاویز شوم

زلفت را بر باد بده و مرا بر باد

21 اوت 2010 at 7:38 ق.ظ.

متعهد

هر جا میرم همه میخان با من دوست بشن ولی من فقط تو جلوی چشممی

تو خیابون هیچ کس به چشمم نمیاد

بدون تو عمرا مهمونی میکس برم

. . .

به طرف مقابل متعهد میشیم چون دوست داریم او هم به ما متعهد بشه , چون آرامش ما در اینه

پس بابت لطفی که داریم به خودمون میکنیم سر طرفمون منت نذاریم

20 اوت 2010 at 5:49 ب.ظ. بیان دیدگاه

گریه های شبانه

این بالشت های خیس مقدس است

18 اوت 2010 at 5:40 ب.ظ.

to be or not to be

اولش  یکی بود یکی بود

بعدش یکی عاشق یکی شد

ازون به بعد

یکی بود یکی نبود

16 اوت 2010 at 7:05 ب.ظ.

may be I am another god

از کجا معلوم!  شاید یه روزی همه ی آدم های دنیا عاشق من شدند و بابت این عشق کارای بدشون رو گذاشتن کنار

14 اوت 2010 at 7:13 ب.ظ.

شب قدرم

لب زاینده رود نشسته بودم

نور افتاده بود روی آب

هوا تاریک بود

یاد تو افتادم

تو گفتی اگه دستاتون خالیه دلهاتون پر از ایمان باشه

خیلی وقته از تو  و بچه ها دور افتادم

خیلی وقته خاک سفید نرفتم

نامه ی امیرحسین هنوز تو کیفمه, قرار بود ببرم قرل حصار بدم به باباش

میخام نامه رو ببرم

از کجا معلوم! شاید بابای امیرحسین عاشق من شد و بابت این عشق کارای بد گذشتش رو گذاشت کنار

از کجا معلوم! شاید بابای پوریا هم عاشق من شد و بابت این عشق دیگه وقتی داشتم به بچش درس میدادم با دوستش نیومد بره اتاق بغلی تریاک بکشه

از کجا معلوم!  شاید یه روزی همه ی آدم های دنیا عاشق من شدند و بابت این عشق کارای بدشون رو گذاشتن کنار

.

.

.

هوا تاریک بود

گریه کردم

14 اوت 2010 at 7:09 ب.ظ.

ندانستن هنر است

بچگیا اسمش دُمبَلان بود و کبابش نرم  و خوشمزه

بزرگیا اسمش شد بیضه ی گوسفند و مایه ی چندش

14 اوت 2010 at 4:59 ق.ظ. 2 دیدگاه

نوشته‌های پیشین


من دختره ی مغزفندقی هستم! به همین مینیمالی!